یک تست همه دروغش را رو کرد
پرویز نیکخواه کیس ابزار را از دست یاسر کشید و همانطور که درِ فلزیاش را با صدای خشک به هم میزد، جلوی میز دمو ایستاد و گفت: «گفتم فقط وسایل پشتیبانی رو بچین. دست به دستگاه نزن.» دو نفر از تیم اجرایی، با کارتهای آویزان و گوشی در دست، بیاختیار نگاهشان را از صفحه زمانبندی به دست خالی یاسر بردند. از لبه پرده مشکیِ کنار صحنه، نور آبی سالن روی کف براق راهرو افتاده بود و صدای همهمه مهمانها با وزوز یکنواخت چراغهای سقف این wing قاطی میشد. روی میز کناری، استکان چای نیمهخوردهای سرد مانده و دورش حلقه کمرنگی روی سینی گذاشته بود؛ انگار حتی چای هم وقت نکرده بود تمام شود.
یاسر چیزی نگفت. کارت دسترسیاش را که صبح دیرتر از وقت همیشگی به او برگردانده بودند، بین دو انگشت چرخاند و فقط یک قدم عقب رفت؛ همان یک قدمی که همه را مطمئن میکرد قرار است از کادر حذف شود. پرویز با صدای بلندتر، برای اینکه بقیه هم بشنوند، رو به مسئول نور گفت: «لایو خوانش ارتعاش با خودم انجام میشه. ایشون تنظیمات اولیه رو هم لازم نیست دست بزنن. مهمان ویژه داریم، اشتباه نمیخوایم.» «ایشون» را طوری گفت که انگار یاسر باربر اضافهای است که بیجا تا نزدیک میز آمده.
از سمت راهروی فرششده، دکتر صبوری با دو مهمان خارجینما و سه مدیر داخلی بخش انرژی نزدیک شدند؛ کتهای تیره، چهرههای رسمی، و آن فاصلهای که آدمهای مهم در تهران با خودشان حمل میکنند. پشت سرشان الهام کنار عمو جلال ایستاده بود؛ نه آنقدر نزدیک که حرفی بشود، نه آنقدر دور که دیده نشود. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین کافی بود که این تحقیر فقط یک دعوای کاری نماند. عمو جلال، با همان ابروهای درهم و تسبیحی که بیصدا میان انگشتها میچرخاند، یاسر را دید و بعد نگاهش را به پرویز دوخت؛ نگاهِ پیرمردی که هنوز تصمیم نگرفته طرف چه کسی بایستد.
پرویز فرصت را غنیمت شمرد. درِ کیس را روی میز باز کرد و با انگشت به سنسورهای فومیچیده اشاره زد، انگار اینها ملک شخصی اوست. «دکتر، برای کیس توربینِ نیروگاهِ جنوب، خوانش زنده داریم. مدل خرابی رو همینجا روی صفحه مینشونم. کل بسته تشخیص برای بخش انرژی، همین امضای فنیه.» بعد، رو به جمع کوچک پشت سر دکتر صبوری افزود: «طراحی نمایش و الگوریتم ارائه با خودم بوده. تیم فقط هماهنگ کرده.»
«تیم فقط هماهنگ کرده.» جملهاش مثل کف دست خورد به صورت یاسر. سه ماه پیش، وقتی همین سامانه در آزمایشهای شبانه مدام خطای کاذب میداد، پرویز گوشیاش را خاموش کرده بود و رفته بود. یاسر مانده بود با دستگاهی که هر ده دقیقه از نو میپرید و با کلیدی که از اتاق تجهیزات دیرتر از موعد به او میرسید. حالا هم اگر عقب میکشید، نه فقط قرارداد فرعیاش میسوخت؛ عمو جلال همین صحنه را میبرد خانه، و الهام دیگر با سکوت هم نمیتوانست از او دفاع کند.
الهام از کنار دیوار گفت: «یاسر از اول روی همین کیس بوده.» صدایش بلند نبود، اما درست وسط مکث افتاد. پرویز حتی سرش را نچرخاند. فقط خندید و در حالی که کابل را به واحد تشخیص وصل میکرد، گفت: «خانم، الان زمان توضیح سابقه نیست. زمان اجراست.» بعد رو به مجری صحنه که از لبه پرده سرک میکشید گفت: «روی مانیتور اصلی، صفحه فالتمپ رو بندازید. من مستقیم میگیرمش.»
اولین ترک همانجا افتاد. پرویز سنسور مرجع را روی پایه بست، خوانش اولیه را بالا آورد، و نمودار روی مانیتور تشخیص کنار صحنه جهید؛ اما به جای الگوی تمیز، صفحه پر از پیکهای لرزان شد، ریز و عصبی، مثل دندانی که روی هم ساییده شود. پرویز با اعتمادبهنفس مصنوعی گفت: «ببینید، این نشوندهنده ناهممحوریه.» یاسر از همان فاصله گفت: «نه.» فقط همین یک کلمه. کوتاه، صاف، بدون خواهش. چند سر با هم به طرفش برگشت.
پرویز لبخندش را جمع کرد. «خواهش میکنم وسط دمو—»
یاسر جلو آمد، نه تا میز را بگیرد، فقط تا انگشتش به گوشه نمایشگر برسد. «پنجره نمونهبرداری روی چهار ثانیه مونده. برای این دورِ دورِ پایین، باید یک ثانیه و فیلتر هارمونیک سوم خاموش باشه. وگرنه ضربِ لقشدگی یاتاقان زیر نویز مصنوعی گم میشه.» بدون اینکه به کسی نگاه کند، به مسئول مانیتور گفت: «فقط لمس نکن. ببین.» بعد با نوک انگشت، از روی قاب، به سه برجستگی همفاصله در منحنی اشاره کرد. «اگر ناهممحوری بود، دامنه دوم باید بالاتر از سوم مینشست. این سهتا پلهپلهاند؛ الگوی خوردگی داخلی رینگ بیرونیست.»
کلمه آخر که افتاد، اتاقک کنار صحنه یخ زد؛ نه از سکوت کلیشهای، از اینکه پرویز بلافاصله چیزی برای ادامه نداشت. انگشتش روی ترکپد ماند اما حرکت نکرد. دکتر صبوری یک قدم جلو آمد و عینکش را بالا زد. عمو جلال تسبیح را از حرکت انداخت. روی مانیتور، همان سه پیک بیرحمانه سر جایشان ایستاده بودند و ادعای پرویز را سوراخ کرده بودند. مسئول فنی زیر لب گفت: «فیلتر سوم... روشنه واقعاً.»
پرویز فوری دست برد تا تنظیم را عوض کند، اما عجلهاش خرابش کرد؛ پنجره بسته شد و صفحه برای لحظهای فریز کرد. مجری صحنه، که از توی گوشیاش شمارش معکوس دریافت میکرد، زیر فشار زمان برگشت و گفت: «سی ثانیه تا خروجی زنده.» پرویز با صدای گرفته گفت: «ردیفش میکنم.» ولی نکرد. صفحه دوباره بالا آمد، این بار با خوانشی ناقص که فقط خط پایه را میلرزاند. مهمان ویژهای که کنار دکتر صبوری ایستاده بود پرسید: «پس الگوی خرابی کجاست؟» پرویز جواب نداشت؛ فقط گفت: «سیستم الان نویز محیط گرفته.»
یاسر همانجا ایستاده بود، دست خالی، و همین دست خالی از همه چیز محکمتر به نظر میرسید. دکتر صبوری سرش را تند به طرف پرویز برگرداند. «اگر نویز محیطه، چرا مرجع رو جدا نمیکنی؟» پرویز دهان باز کرد و بست. یاسر گفت: «چون مرجع جدا نیست. کانال دوم را از اول روی سنسور آزاد نبسته. هر دو از یک پایه میخورند.» اینبار حتی لازم نبود به دستگاه دست بزند؛ مسئول فنی خم شد، کابل آبی را نگاه کرد، و رنگ از صورتش رفت. «درسته.»
مجری صحنه دیگر ادب را کنار گذاشت. «مهندس، یا همین الان میره روی نمایش، یا کل برنامه میخوابه.» نگاهش از پرویز برید و روی یاسر ماند. این همان لحظهای بود که اتاق، بیآنکه دوست داشته باشد، خوانش خودش را عوض کرد. دکتر صبوری کوتاه و رسمی گفت: «کیس را به آقای فرهمند بدهید.» پرویز انگار نشنید. درِ نیمهباز کیس را با کف دست نگه داشت؛ آخرین حرکت محافظهکارانهاش برای نگه داشتن صاحبخانه بودن. دکتر صبوری صدایش را کمی پایین آورد، اما تیزتر: «همین حالا.»
پرویز دیر جنبید. یاسر خودش دست برد، کیس را از زیر دست او بیرون کشید و روی میز اصلی، درست در مرکز میدان دیدِ مانیتور، گذاشت. صدای برخورد فلز با سطح میز، از آن صداهایی بود که در جمعِ رسمی زیادی واضح شنیده میشود. پرویز کنار زده شد؛ نه با هل، با بیفایدگی. مجری به مسئول تصویر اشاره کرد: «صفحه را ثابت نگه دار. زنده میره.» پشت پرده، نور صحنه گرمتر شد. فاصله میان wing و سالن به اندازه یک نفس بود.
یاسر قفلهای کیس را یکییکی باز کرد. صدای خشک کاغذ نازکی که دور یکی از مبدلها پیچیده شده بود، زیر انگشتش درآمد. سنسور مرجع را عوض کرد، کانال دوم را از پایه اشتباه پرویز آزاد کرد و روی بست جداگانه نشاند. بعد بدون مقدمه اضافی، پنجره نمونهبرداری را روی یک ثانیه گذاشت، فیلتر هارمونیک سوم را بست، و سرعت محور را با پیچ کنترل کمی بالا برد تا ضربهها از لای لرزش زمینه بیرون بزنند. هیچکس در این فاصله جرئت نکرد حرفی بزند؛ فقط وزوز چراغها و بوق کوتاه دستگاه شنیده میشد.
نمودار اینبار تمیز بالا آمد. سه قله، مشخص و منظم، روی فرکانس گذرِ عنصر غلتان نشستند؛ نه لرزان، نه پخش. یاسر با همان کنترل سرد، پنجره دوم را باز کرد و نقشه عیب را روی diagnosis screen آورد. لکه قرمز اول نزدیک محور مرکزی ظاهر شد، بعد با یک بازخوانی کوتاه جابهجا شد و روی حلقه بیرونی یاتاقان قفل کرد. پرویز فوری گفت: «این میتونه القای بار لحظهای هم باشه.» یاسر جوابش را با حرف نداد. از داخل کیس، پروب دستی کوچک را بیرون آورد، به بدنه نمونه زد، و توالی نهایی را اجرا کرد؛ یک ضربه مرجع، دو دور خوانش، یک مقایسه. لکه دوم، کمرنگتر، کنار اولی نشست و نرمافزار خودش کد عیب را کامل کرد.
روی مانیتور بزرگ، کد به فارسی بالا آمد: «خوردگی حلقه بیرونی یاتاقان ـ مرحله میانی». زیرش شاخص اعتماد، از هفتاد و دو به نود و چهار پرید. مهمان ویژه ناخودآگاه به جلو خم شد. دکتر صبوری چیزی نگفت، اما از آن مردهایی بود که وقتی ساکت میشوند، جای کسی را خالی میکنند. پرویز یک قدم عقب رفت و پشت پایش به پایه نور خورد. لرزش خفیفی در ستون فلزی افتاد و او ناچار شد دستش را به دیوار بگیرد؛ همان کسی که ده دقیقه پیش جلوی دسترسی ایستاده بود، حالا جایی برای ایستادن مطمئن نداشت.
یاسر هنوز کارش تمام نشده بود. صفحه را از نمای نقشه به نمای خام برگرداند، نشانگر را روی سه قله اصلی برد، و با زوم دقیق، همان الگوی پلهای را که پرویز نفهمیده بود درشت کرد. «این ردِ ضربه است، نه ناهممحوری.» جمله را برای مانیتور گفت، نه برای جمع. بعد فایل گزارش خودکار را نبست؛ فقط تگ مورد را با نام پروژه نیروگاه جنوب ثبت کرد تا خوانش در حافظه بماند. این همان زخمی بود که از روی صفحه پاک نمیشد.
مجری صحنه که تا چند لحظه پیش پرویز را «مهندس اصلی» صدا میزد، میکروفن بیسیم را از دست او نگرفت؛ اصلاً دیگر به او نزدیک نشد. به جای آن رو به یاسر ایستاد و با لحنی که بیاراده رسمیتر شده بود گفت: «ادامه نمایش با شماست، آقای فرهمند.» تغییر جای خطاب، جلوی دکتر صبوری و عمو جلال و الهام، از هر کف زدنی سنگینتر بود. پرویز دهان باز کرد که چیزی بگوید، اما وقتی تصویر روی مانیتور هنوز کد عیب و شاخص اعتماد نود و چهار را نشان میداد، حرفش از دهانش بیرون نیامد.
یاسر مبدل را از بدنه جدا کرد، سیمها را با حوصلهای که بیشتر شبیه مالکیت بود جمع کرد و در جای خود خواباند. بعد درِ کیس را بست؛ نه محکم، نه نمایشی، دقیق. به مجری گفت: «خروجی بعدی را از همین فایل بگیرید. تنظیمات را کسی دست نزند.» بعد کیس را برداشت و به سمت bay تشخیص، همان فرو رفتگی باریک کنار پرده، برگشت؛ جایی که مانیتور فرعی هنوز روشن بود و نور سردش روی لبه فلز میافتاد.
در bay تشخیص، نقشه عیب باز ماند: دو لکه قرمز روی حلقه بیرونی، شاخص اعتماد، و زیر آن رد خام سه قله پلهای. یاسر با همان دست که چند دقیقه پیش از میز کنار زده شده بود، اجرای زنده را بست، نشانگر را روی آخرین خوانش رها کرد، و از کنار صفحه کنار رفت. روی diagnosis screen، ردِ خوانا ماند و مکاننما بعد از یک لرزش کوتاه، ایستاد.