اتاق یکباره طرف مرا گرفت
فرشتهخانم پرونده رعنا را با دو انگشت گرفت، روی میز فلزی کوبید و گفت: «اینها برای بخش عمومیست. نیمکت آخر. اسمهای اصلی اول میرن.» بعد بیآنکه به رعنا نگاه کند، رو به مرد چاقی با انگشتر عقیق کرد: «بفرمایید آقای افشار، حاجخانم منتظرن.»
صدای خشخش پاکت کاغذی مدارک زیر دست رعنا بلند شد. نیمکت پلاستیکیِ کنار دیوار، زیر تابلو نوبتها، فقط یک جای خالی داشت؛ همان انتهای صف، کنار ظرف غذای یکبارمصرفی که از سر ظهر مانده و برنجش به هم چسبیده بود. زنهای منتظر با چادرهای مرتب و کیفهای رسمی، نگاه کوتاه انداختند و جمعش کردند. دو پیرمرد که برای آزمایش آمده بودند، اسم «افشار» را که شنیدند، جا باز کردند. رعنا نشست، بیآنکه پروندهاش را پس بکشد. روی نعلبکی چای گوشه میز، حلقهای قهوهای خشک شده بود؛ معلوم بود کسی آنقدر معطل مانده که چای سرد شده و کسی هم اهمیت نداده.
امروز فقط یک معاینه خیریه نبود. اسمها برای ویزیت کنار میرفتند، اما آنطرف پرده، در سالن کوچک پذیرایی، فهرست میهمانان اصلی بنیاد هم بسته میشد؛ همان بنیادی که نصف این برنامه را با پول یکی از هلدینگهای بخش انرژی سر پا نگه داشته بود. از یک هفته قبل، عمهاش سه بار گفته بود: «خانواده و فامیل باخبرند. امروز اگر اسمت را پایین بگذارند، فردا همه جور دیگری حرف میزنند.» رعنا قرار نبود خودش را به کسی تحمیل کند. فقط قرار بود جای خودش را از دست ندهد.
فرشتهخانم دوباره با صدای بلند اسم خواند: «خانم مقدم، حاجآقا سلطانی، آقای افشارِ بزرگ.» بعد، وقتی رعنا از جا بلند شد و گفت «اسم من ثبت ویژهست»، زن سرش را بالا آورد و لبخند نازکی زد که بیشتر بوی توهین میداد تا ادب. «عزیزم، ثبت ویژه با معرفینامه معتبره، نه با این پاکت. اینجا هر کسی نمیتونه بگه از طرف کسی اومده.» چند نفر سر برگرداندند. رعنا پاکت را باز نکرد. فقط همانجا، وسط نگاهها، آن را از روی میز برداشت و زیر بغل زد. همین حرکت کوتاه کافی بود که لبخند فرشتهخانم لحظهای شل شود؛ انگار انتظار داشت دختر جوان دستپاچه شود و مدارک را جلوی همه پهن کند.
حاجخانم صادقی، که عصا به دست کنار نیمکت اول نشسته بود، پرسید: «از طرف کی اومدی دخترم؟» فرشتهخانم بیدرنگ جواب را قاپید: «کسی معرفیشون نکرده، حاجخانم. میخوان از شلوغی استفاده کنن. الان این روزها همه یاد گرفتن اسم بنیاد رو بیارن.» بعد پاکت را از دست رعنا کشید، بیاجازه مُهر رویش را نگاه کرد و با صدایی که عمداً تا ته سالن میرفت گفت: «این که فقط دعوتِ غربالگریه. نه کارت همراهِ هیئت امنا، نه برگه پذیرش اندرونی. یعنی جایگاهشون همین بیرونه.»
رعنا آرام گفت: «پاکت را بدهید.» فرشتهخانم نداد. برعکس، رو به زنهای منتظر کرد و گفت: «بعضیها چون دو تا اسم بزرگ شنیدن، فکر میکنن سلام و صلوات و جای نشستن هم ارثیهست.» بعد، همانطور که پاکت را در هوا تکان میداد، اضافه کرد: «وقتی خانوادهای پشت آدم نباشه، معلومه اینطور سرگردان میمونه.»
آن یکی جمله را برای نیش زدن گفته بود، اما در جمعی که همه با مادر، عمه، برادرزن یا خواهرشوهر آمده بودند، مثل تف به صورت بود. رعنا ایستاد. نه صدایش بالا رفت، نه رنگش پرید. فقط جلو رفت، پاکت را از دست فرشتهخانم بیرون کشید و خیلی صاف گفت: «اگر خانواده پشت آدم نباشد، اسمش را پشت در میگذارند. من هنوز پشت درم، نه بیرون خیابان.» پیرمرد عینکی ته صف، زیر لب خندید. لبخند فرشتهخانم این بار ترک برداشت؛ اولین ترک، کوچک اما جلوی همه.
همان وقت از آنسوی پرده صدای مجری برنامه آمد که میکروفناش خش داشت: «بخش پذیرشِ مهمانان ویژه، لطفاً فهرست اصلاحشده را سریع بفرستید. اسم یکی از همراهان اصلی جابهجا شده.» یکباره رفتوآمد دم میز تند شد. پسر جوانی با جلیقه کرم، تبلت به دست دوید سمت فرشتهخانم: «فهرست کاغذی کجاست؟ دکتر نیکفر پشت خطه. میگه اسم نامزدِ صندلی کنار حاجخانم توی لیست سالن نیست، ولی توی ثبت بنیاد هست.»
فرشتهخانم تند گفت: «به من بده. خودم درستش میکنم.» پسرک تبلت را جلو آورد، اما صفحه بالا نمیآمد. اینترنت لنگ زده بود. او با درماندگی به دوروبر نگاه کرد، بعد به پاکت سفت و رسمی در دست رعنا خیره شد؛ روی سربرگِ سورمهای، مُهر برجسته بنیاد مشخص بود. «ببخشید خانم... شما نسخه چاپی دارید؟»
برای اولین بار، سؤال به رعنا گفته شد، نه به فرشتهخانم. دو زن از روی نیمکتها نیمخیز شدند. حاجخانم صادقی عینکش را جابهجا کرد. فرشتهخانم گفت: «نه، ایشون فقط—» پسرک حرفش را برید: «خانم، لطفاً شما. اسم همراه اصلی چیه؟ دکتر پشت خط منتظر جواب شماست.»
رعنا پاکت را باز کرد. کاغذ ضخیم با صدای خشک و تمیزی باز شد و همه سرها ناخودآگاه به همان صدا برگشت. برگه اول معرفیِ غربالگری بود، درست. اما پشتش کارت دعوتِ نقرهکوبی بود با مهر شخصی رئیس بنیاد، و پایین آن یک یادداشت کوتاه دستنویس: «جایگاه همراه، کنار حاجخانم صادقی محفوظ. تغییر ندهید.» امضای زیرش را حتی پیرمرد ته صف هم شناخت؛ اسم خاندان شریفی در این برنامه از خود بنرهای ورودی پررنگتر بود.
اینبار خود حاجخانم صادقی دستش را دراز کرد. «بده ببینم.» کاغذ را که گرفت، ابروهایش بالا رفت، نه از تعجبِ ساده، از آن جور شناختی که آدم فقط وقتی پیدا میکند که یک نام، ناگهان همه حساب و کتاب لحظه قبل را پاره کند. «این خطِ آقای شریفیست.» بعد چشمش را به رعنا دوخت. «تو رعنا سهرابی هستی؟»
رعنا گفت: «بله.»
پسرک جلیقهکرم، حالا تقریباً روبهروی او ایستاده بود، نه پشت میز. «خانم سهرابی، صندلی کنار حاجخانم در سالن بالا هنوز خالی نگه داشته شده. دکتر نیکفر میپرسه فهرست غربالگری شما هم باید جلو بیاد یا مستقیم ببریمتون برای پذیرش مهمان؟» جمله را با صدایی گفت که همه بشنوند. ناگهان اتاق دیگر منتظر فرمان فرشتهخانم نماند. یک زن میانسال از نیمکت پرسید: «پس نوبت ایشون اولِ ویژهست؟» پیرمرد عصادار گفت: «دخترجان، اگر کارت دست توئه، بگو ما از کدوم در بریم.» حتی مجری از پشت پرده سرک کشید و مستقیم به رعنا گفت: «خانم سهرابی، نام نهایی را شما تأیید میکنید؟»
فرشتهخانم هنوز تلاش میکرد وسط بایستد. «یک لحظه صبر کنید. احتمالاً اشتباه چاپیست. بعضی وقتها برای همراهانِ احتمالی چند نسخه—» حاجخانم صادقی با نوک عصا به زمین زد. «نسخه احتمالی مُهر شخصی نمیخورد.» فرشتهخانم لبهایش را جمع کرد، اما کوتاه نیامد. «حتی اگر مهمان ویژه باشند، پذیرشِ این بخش با من است. ترتیبِ صدا زدن را من—» این بار دکتر نیکفر خودش از راهرو درآمد؛ روپوشش را روی کت رسمی پوشیده بود و بوی تند الکل از دستهایش میآمد. نور مهتابی راهرو پشت سرش میلرزید و صدای یکنواخت هواکش مثل نفس کشیدنِ یک دستگاه قدیمی در فضا بود. او مستقیم به رعنا نگاه کرد، نه به میز. «خانم سهرابی، آقای شریفی ده دقیقه دیگر میرسند. پرسیدند چرا شما هنوز در سالن انتظار عمومی هستید.»
آن سؤال، مثل سیلی، نه روی صورت رعنا که روی صورت فرشتهخانم نشست. زن یک قدم عقب رفت، اما باز هم کوشید: «من فقط طبق فهرست—» دکتر نیکفر کارت را از دست حاجخانم گرفت، نگاه کرد و گفت: «این فهرست را چه کسی از روی یادداشت شخصی حذف کرده؟» دیگر کسی جواب نداد. روی میز، لیست چاپیِ پذیرش زیر دست فرشتهخانم بود و کنار اسمِ «رعنا سهرابی» خط باریک آبی کشیده شده بود؛ خطی تازه، با خودکار همان زن. حذف، حالا جسم داشت. لکه داشت. شاهد داشت.
مجری زیر لب گفت: «تابلو بیرون هم بر اساس همین لیست عوض شده.» پسرک جلیقهکرم با وحشت برگشت سمت دیوار اعلانات. روی تخته سفید، زیر عنوان «میهمانان همراهِ هیئت امنا»، برگه نامها چسبانده شده بود و جای سوم خالی مانده بود؛ تکه نوار چسب کج، هنوز برق میزد. همه دیدند. همه فهمیدند که حذف فقط یک اشتباه کلامی نبوده؛ کسی عمداً جای او را کنده است.
فرشتهخانم این بار با صدایی کوتاهتر گفت: «برای حفظ نظم بود. بعضی اسمها تا لحظه آخر قطعی نمیشن.» رعنا تا آن لحظه نگذاشته بود صدایش از حد لازم بالاتر برود. حالا یک قدم جلو آمد، نه چسبیده، نه عصبی؛ همان فاصلهای که در جمع، هم حرمت را نگه میدارد و هم مرز را میبُرد. پاکت را از حاجخانم گرفت، کارت نقرهکوب را روی میز گذاشت و به مجری گفت: «میکروفن لازم نیست. همینجا بشنوند.» بعد رو به پسرک جلیقهکرم و دکتر نیکفر کرد. «ورود من به سالن بالا و پذیرش پزشکیام هر دو طبق یادداشت آقای شریفی جلو میافتد. اسم من به جایگاه همراهِ حاجخانم صادقی برمیگردد. غربالگریِ من قبل از هر پذیرش عمومی انجام میشود.»
فرشتهخانم فوراً پرید وسط حرف: «خانم، اینطور دستور دادن مناسب نیست. مردم منتظرن. اگر هر کسی—» رعنا نگاهش را از او برنداشت. «و خانم فرشته تا وقتی تابلو اصلاح نشده و اسم خواندنِ اشتباه را جمع نکرده، هیچ نام تازهای صدا نمیزند. از این لحظه، ایشان از فهرست مهمانان ویژه کنار میروند. فقط ثبت عمومی را زیر نظر دکتر نیکفر ادامه میدهند.» بعد همانجا، جلوی نیمکتها، آخرین جمله را شمرده گفت: «ترتیبِ این بخش با من است، چون این جایگاه به نام من نگه داشته شده و شما عمداً آن را برداشتهاید.»
دیگر جایی برای حرف نرم نماند. این همان چیزی بود که فرشتهخانم از اول روی آن حساب نکرده بود: اینکه دختر ساکتی که روی نیمکت آخر نشانده بود، اختیار را علنی قبول کند، نه اینکه با تواضعِ امن آن را پس بزند. رنگ از صورت زن رفت. دستش به لیست چاپی رسید و کاغذ زیر انگشتانش لرزید. «شما نمیتونید من رو از—» حاجخانم صادقی گفت: «میتونه.» دکتر نیکفر گفت: «همین حالا.» مجری گفت: «نامها را متوقف کنید.»
سه ضربه پشت سر هم، و اتاق یکباره طرف رعنا را گرفت؛ نه از روی محبت، از روی خوانش تازه قدرت. پسرک جلیقهکرم لیست را از زیر دست فرشتهخانم بیرون کشید. زن برای نگه داشتنش تلاش کرد، اما فقط لبه کاغذ در دستش ماند و پاره شد. دو پیرمرد که تا آن لحظه بیصدا نشسته بودند، صندلیشان را جمعتر کردند تا راه برای عبور رعنا باز شود. زنی که پیشتر نیمخیز شده بود، حالا بلند گفت: «خانم سهرابی، شما بفرمایید.» فرشتهخانم خواست چیزی بگوید، اما هیچکس منتظر دهان او نماند؛ خطر واقعیِ بیآبرویی همین بود، اینکه صدایت هنوز در گلویت باشد و اتاق از کنارت رد شده باشد.
رعنا برگه خالیِ دیوار اعلانات را از زیر نوار چسب کج بیرون کشید. از روی میز، خودکار آبی فرشتهخانم را برداشت؛ همان خودکاری که اسمش را خط زده بود. اسم خودش را روی برگه تازه نوشت: «رعنا سهرابی ـ همراهِ حاجخانم صادقی». زیرش با خط محکمتر نوشت: «پذیرش مقدم بر صف عمومی». بعد برگه را صاف کرد و به پسرک داد. «بالای فهرست قبلی. نه پایینش.»
پسرک بلافاصله برگه را روی دیوار چسباند. کاغذ سفید زیر نور سرد راهرو محکم ایستاد. رعنا برگشت، کارت نقرهکوب را برداشت و در حالی که از کنار فرشتهخانم میگذشت، بدون مکث گفت: «شما روی نیمکت آخر مینشینید تا دکتر اگر لازم دانست، درباره دستبردن در فهرست با شما حرف بزند.»
کنار نیمکتِ انتظار، روی دیوار اعلانات، برگه تازه صاف و روشن مانده بود؛ «رعنا سهرابی» بالای فهرست، درست همانجا که نوار چسب قدیمی کنده شده بود، و حروف اسمش زیر نور مهتابی نگه داشته بودند.