آن که پایینش میخواستند، بالاتر نشست
راننده تاکسی برای بار سوم دستش را روی بوق گذاشت و مردِ تشریفات با آستین سرمهایاش فقط کف دستش را به شیشه گرفت که یعنی صبر کنید. جلوی درِ تالار، درست کنار نوار زردِ پیادهشدن، پرویز با لبخند پهن از ماشین شاسیبلند سفید پیاده شد و پیش از حاجخانم و دو عمو که هنوز پلهی خودرو را نگرفته بودند، دستهگل را از دست پسرخالهی داماد کشید و رفت زیر سایهبان. رعنا هنوز پشت درِ نیمهباز تاکسی مانده بود؛ کیف دستیاش روی زانو، پاکت کاهی نازکی لای انگشتانش، و صدای خشک کاغذِ تاخورده هر بار با فشار ناخن بلند میشد. مرد تشریفات سرش را خم کرد و به راننده گفت: «این ماشین بره جلوتر. فعلاً ورودی اصلی برای خانوادهی درجهیکه.»
رعنا از ماشین پیاده شد، نه با عجله، نه با التماس. کف کفشش روی جدول سنگی صاف شد و همانجا کنار لاین ایستاد. پرویز بیآنکه برگردد، بلند گفت: «اسم همه توی لیسته. کسی جا نمیمونه. بینظمی نکنید جلوی بزرگترا.» جمله را طوری گفت که انگار به هوا گفته، اما نگاه دو زنِ عمو به رعنا چسبید. همه میدانستند خانواده و فامیل باخبرند؛ سه سال بود اسم رعنا در این خانه پنهان نبود، فقط هر بار نوبت معرفی رسمی میرسید، کسی جای او را کوتاهتر میکرد.
سحر از پشت ماشین داماد خودش را به لاین رساند. روسریاش از شتاب عقب رفته بود. گفت: «رعنا، بیا از این طرف.» پرویز همان لحظه برگشت، دستش را مثل مأمور راهنما جلوی مسیر گرفت و با صدای نرمِ پر از توهین گفت: «سحر جان، اول بزرگترها و مهمانهای سمت ما. ایشون بعداً هم میرسن داخل.» رعنا به دست او نگاه کرد، بعد به نوار زرد، بعد پاکت کاهی را از کیف بیرون کشید. گفت: «بعداً نه. من همینجا میایستم تا ببینیم چه کسی را سمت شما حساب کردهاید.»
بادِ گرمِ عصر بوی برنج و زعفران را از آشپزخانهی پشتی میآورد. کنار باجهی کوچک پذیرش، لبهی پیشخوان با خودکار، منگنه و بستهی خلالدندان شلوغ بود. زنِ پذیرش داشت کارتهای میز را روی هم میچید. رعنا پاکت را باز کرد و از میانش قبضی را بیرون آورد که آنقدر تا و باز شده بود که خطِ تاهایش سفید افتاده بود. پرویز اخم ریزی کرد، آن اخمی که بیشتر برای جمع است تا برای حرف. «باز چی آوردی؟ امروز روز این چیزها نیست.»
رعنا قبض را بالا نگرفت؛ گذاشت روی همان لبهی شلوغ پیشخوان. «این رسید بیعانهی سالن قبلی است. همان شبی که شما جلو حاجخانم گفتید من به درد این خانواده نمیخورم چون کارم معلوم نیست و ثبات ندارم. یادتان هست؟» سحر ایستاد. زنِ پذیرش هم دستش را از روی کارتها برداشت. رعنا ادامه داد: «آن شب من بیعانه را از حساب خودم دادم تا آبروریزی نشود، چون پسرِ حاجخانم هنوز قراردادش در بخش انرژی امضا نشده بود و شما گفتید دخترِ بیپشتوانه فقط خرج اضافه است. بعد، وقتی قرارداد او امضا شد، کل حرف عوض شد و من از عکسِ نامزدی هم کنار گذاشته شدم.»
پرویز خندید، کوتاه و خشک. «اینها قصههای کهنه است. آن موقع هنوز هیچ چیز رسمی نبود.» رعنا دست کرد در کیفش و یک کلید تکی با جاسوئیچی چرمی گذاشت کنار قبض. «این هم کلید آپارتمانی که یک ماه دیرتر از وقتی باید، برگردانده شد. همان آپارتمانی که برای قرارهای خانواده گرفته بودید تا به قول خودتان آبرودار پیش برود. من از آن در بیرون گذاشته شدم، اما اجارهی دو ماه آخرش را من دادم. رسیدش هم هست.» صدای خشخش کاغذ دوم از پاکت بیرون آمد. حاجخانم که تازه از صندلی خودرو پایین آمده بود، عصا را به سنگ کوبید و برای اولین بار مستقیم به پیشخوان نگاه کرد، نه به داماد، نه به گل.
پرویز خواست قبض را برگرداند سمت رعنا. «جمعش کن. جلوی مردم—» مردِ درگاه که تا آن لحظه فقط راهِ عبور ماشینها را تنظیم میکرد، مکث کرد. چشمش روی کلید ماند، بعد روی نام پایین رسید که با مهر دفترخانه ثبت شده بود. یک لحظه کوتاه فقط وزن جمع عوض شد؛ همان لحظهای که کسی دروغ را نمیخورد ولی هنوز جرئت نمیکند اسمش را بگذارد دروغ. مردِ درگاه رو به رعنا کرد و لحنش عوض شد: «خانم رعنا، بفرمایید از این مسیر.» نه «ایشون»، نه «بعداً». خانم رعنا. بعد با ساعدش طناب مخملی باریکِ کنار لاین را کنار زد و نیمقدم عقب رفت.
این اولین ترک بود و صدا داشت. پرویز جا خورد؛ نه با فریاد، با یک قدم بیجا به جلو که نوک کفشش زیر طناب گیر کرد. گفت: «اشتباه شده. ورودی مهمانهای اصلی از اینطرفه.» مردِ درگاه این بار به او نگاه هم نکرد. «دستور روی کارتِ میزها تازه اصلاح شده، آقا.» زنِ پذیرش، رنگپریده، یک کارت از روی دسته برداشت و زیر لب چیزی خواند. سحر نفسش را آهسته بیرون داد. رعنا حرکت نکرد. فقط گفت: «اصلاحِ کارت کافی نیست. ترتیبِ ورود هم باید همین حالا درست شود، قبل از اینکه کسی داخل برود.»
پرویز با لبخند وصلهدار نزدیکتر شد، صدایش را پایین آورد تا فقط چند نفر بشنوند و همین کارش بدترش کرد. «بسیار خب. بیا داخل. مینشانیمتان نزدیک خانواده. لازم نیست شلوغش کنی.» رعنا سرش را کمی کج کرد، انگار دارد قیمت چیزی را میسنجد. «نزدیک خانواده یعنی همان میز سومِ کنار ستون، که از آنجا فقط پشت سرِ آدمها دیده میشود؟» بعد صاف و کوتاه گفت: «نه. ترتیبِ روی کارتهای صدر را بلند بخوانید. همینجا. قبل از ورود حاجخانم.»
زنِ پذیرش به مردِ درگاه نگاه کرد. او به بالای پلهها، جایی که مدیرِ تالار با کت مشکی و ریش مرتب ایستاده بود. مدیر پایین آمد، دستش را روی پیشخوان گذاشت، نگاه کوتاهی به رسیدها انداخت، بعد به حاجخانم تعظیم خفیفی کرد. پرویز فرصت را غنیمت دید: «حاجخانم خستهاند. بگذارید اول ایشان داخل شوند، بعد ما—» رعنا حرفش را برید، بیآنکه صدا را بالا ببرد: «اگر اول ایشان داخل شوند با ترتیبِ غلط، بعدش دیگر هیچکس کارت صدر را جابهجا نمیکند. همینجا بخوانید.»
مدیر تالار از زنِ پذیرش خواست دستهی بالایی کارتها را بدهد. کارتها سفیدِ ضخیم بودند با خط نستعلیق چاپی. یکی را بالا آورد، بعد دومی را. روی اولی نام حاجخانم بود. روی دومی لحظهای مکث کرد. پرویز جلو آمد که بگیرد. مدیر دستش را پس کشید. «نفر دومِ پذیرش و نشستن در میز صدر: خانم رعنا سادات طباطبایی.» صدای بلند نداشت، اما به اندازهای روشن بود که دو عمو از کنار گلآرایی برگشتند و گوشها تیز شد. سحر سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود. پرویز گفت: «این نسخهی نهایی نیست. من خودم—»
رعنا کارت سوم را از روی پیشخوان برداشت. انگشتش بیلرزش بود. روی آن نام پرویز چاپ شده بود، پایینتر، میز کناری صدر. او کارت را به مدیر نداد؛ خودش یک قدم رفت تا جلوی مسیر ورودی، کنار پایهی برنجی، بایستد. «نسخهی نهایی همین است که مهمان میبیند.» بعد کارتِ دوم را از دست مدیر گرفت و کارتِ سوم را کنار هم نگه داشت، طوری که نامها یکجا خوانده شوند. «اول حاجخانم. بعد من. بعد ایشان.» این را برای جمع نگفت؛ برای تشریفات گفت، با همان لحن کسی که صورتحساب را تصحیح میکند، نه خواهش.
پرویز دست برد تا کارت سوم را بقاپد. مدیر تالار میان دست او و کارتها قرار گرفت. آستین کت مشکی بالا رفت، حرکت کوتاه و کافی. این بار آسیب دیده شد، نه در کلمه، در بدن: پرویز مجبور شد دستش را نیمهراه پایین بیاورد و عقب بایستد، جلوی نگاه دو عمو و مادر داماد. حاجخانم عصا را جلو گذاشت و گفت: «بخوانید و عمل کنید.» نه محبت بود، نه آشتی؛ حکمِ خستهای بود که فقط وقتی صادر میشود که حساب از حد گذشته باشد.
زنِ پذیرش یک نفس گرفت و شروع کرد. «پذیرشِ ورودی: نخست، حاجخانم نوری. سپس، خانم رعنا سادات طباطبایی. همراهانِ ردیف بعد...» اسمها پشت سر هم آمدند. مردِ درگاه طناب مخملی را کامل کنار زد. یک پیشخدمت کارتِ کوچکِ روی میز صدر را برداشت و جایش را عوض کرد. آن جابهجایی از دور هم خوانا بود؛ مستطیل سفیدِ کوچکی که جای وسطِ سمت راست را ترک کرد و کنارتر نشست، و کارتِ دیگری آمد نزدیکتر به جای بزرگتر. پرویز به سمت سالن نگاه کرد، انگار هنوز بتواند با اشارهای میزبانهای جوانتر را برگرداند به نقشهی قبلی، اما هر کسی حالا کاری مشخص داشت و هیچکس حاضر نبود اشتباه را به نام خودش ثبت کند.
رعنا راه افتاد، نه تند. حاجخانم نیمقدم جلوتر، او پشت سرش نه؛ کنارِ راستش، در فاصلهای که فقط برای آدمِ پذیرفتهشده باز میماند. هنگام عبور از کنار میزِ راهنما، کارتِ نام خودش را شخصاً روی لبهی میز صدر گذاشت و کارتِ پرویز را برداشت و روی میز کناری، کنار ستون باریکِ گلآرایی، نشاند. این حرکت آنقدر ساده بود که بهانه نمیگذاشت. پیشخدمت ظرفِ شربت را که برای خوشامد به سمت پرویز گرفته بود، مسیر دستش را کج کرد و اول به رعنا تعارف کرد. پرویز همانجا ماند با لبخندی که حالا فقط دندان بود و هیچ فرمانی در آن نمانده بود.
او آخرین تلاشش را جلوی درِ سالن کرد. صدایش را کمی بالا برد: «رعنا، این لجبازی برای یک شب عروسی زشته.» رعنا به او نگاه نکرد. به مردِ درگاه گفت: «تا وقتی مهمانهای صدر وارد نشدهاند، هیچکس از ردیف بعد رد نشود.» جمله کوتاه بود، دقیق، و قابلاجرا. مردِ درگاه همان را تکرار کرد. صف از نو بریده شد؛ پسرخالهای که تا سینه جلو آمده بود، بیحرف عقب رفت. این بار پرویز نه میتوانست جلو بپرد، نه میتوانست خودش را صاحبِ نظم جا بزند؛ مجبور شد بایستد پشت همان حدی که یک دقیقه پیش برای دیگران کشیده بود.
پلههای کوتاهِ ورودی به پاگردِ کنار سالن میرسید. نور زردِ دیوارکوب روی سنگ کرم افتاده بود و صدای دف از داخل خفه و دور میکوبید. رعنا از پاگرد بالا رفت. جلوِ او فاصله باز شد؛ نه نمایشی، فقط دقیق، مثل وقتی مسیرِ برگهای مُهرشده را خالی میکنند. آستین سرمهایِ همان مردِ تشریفات که اولِ کار کف دستش را به شیشهی تاکسی چسبانده بود، از لبهی قاب عقب کشیده شد و پیش از هر چیز دیگری از تصویر کنار رفت.