Fast Fiction

صاحب واقعی خط برگشت

کارت سفید را از دست رعنا نگرفتند؛ پشت شیشه باجه فقط نگهش داشتند و کلید را به مردی دادند که تازه از آسانسور پایین آمده بود. پرویز از کنار سینی‌های خرما و جعبه‌های روبان‌خورده هدیه رد شد، دو انگشتش را روی لبه باجه زد و گفت: «اول ماشین‌های خانواده نادری. خانم فرهمند صبر می‌کنن.» صدای فلزی چاپگر رسید، بوی قهوه مانده و برنج سردشده از ظرف غذای رهاشده نگهبان توی فضای پارکینگ پیچیده بود، و خاله مریم که با دو زن دیگر کنار ستون ایستاده بود، همه‌چیز را دید.

رعنا کارت را پس نکشید. فقط مچش را صاف نگه داشت؛ همان مچی که کنار شستش لکه قدیمی خودکار داشت و از صبح هزار بار کاغذ و قبض را تا کرده و باز کرده بود. جلوی باجه، لبه باریک پیشخوان از رسیدهای نیمه‌تا، خودکار زنجیردار و یک مهر آبی شلوغ بود. ماشینی که باید برای رساندن مادرِ دامادِ افغان تا ساختمان نوساز سعادت‌آباد می‌رفت، آماده پشت خط بود. رعنا خودش آن را از سه روز قبل بسته بود؛ چون خانواده و فامیل باخبرند و قرار بود امشب هیچ‌کس نگوید طرف مهمانِ کابل را دم در معطل کرده‌اند. پرویز حتی نگاهش هم نکرد. رو به متصدی گفت: «جعبه هدیه‌های مخصوص هم با همین ماشین بره بالا. اولویت با بزرگترهاست.»

این «بزرگترها» را جوری گفت که انگار رعنا جزو کارگرهای ساعتی هتل است. چند نفر از عموها سر برگرداندند. سامان، پسرخاله‌ای که از ظهر دنبال راننده‌ها می‌دوید، قدمی جلو آمد اما با یک اخم پرویز عقب رفت. رعنا گفت: «اون ماشین برای مهمان‌های سمت ما رزرو شده.» پرویز لبخند باریکی زد، از آن لبخندهای مردهایی که آبرو را مال خودشان حساب می‌کنند. «سمت شما؟» بعد صدایش را کمی بلندتر کرد تا دو پیرمردی که نزدیک در خروجی ایستاده بودند هم بشنوند. «عزیزم، امشب هر چی از این خط خارج می‌شه، با نظم میزبان خارج می‌شه. شما برو داخل، جای خانم‌ها کنار خاله‌ها خالیه.»

حرفش به ماشین ختم نشد. وقتی رعنا برگشت سمت لابیِ کوچک کنار پارکینگ، صندلی‌ای که برای مادر خودش کنار میز چای گذاشته بود پر شده بود؛ زن‌عمو نسرین روی آن نشسته بود و شال براقش را مرتب می‌کرد. جعبه مخملی هدیه‌ای که باید به دست خانواده دخترِ شریک قدیمی شرکت می‌رسید هم از روی میز برداشته شده و رفته بود داخل اتاق پذیرایی خصوصی، همان‌جا که پرویز آدم‌ها را با دست باز و دست بسته راه می‌داد. خاله مریم زیرلب گفت: «گفتم عجله کن، این مرد هرجا بایستد فکر می‌کند درِ خانه خودش است.» اما آن را آهسته گفت، در حدی که فقط رعنا بشنود، نه در حدی که خرجش را بدهد.

رعنا به‌جای جواب، رسید نیمه‌تایش را از کیف بیرون کشید. کاغذ آن‌قدر باز و بسته شده بود که خط تای وسطش سفید شده بود. پایین رسید، مهر شرکت حمل‌ونقل هتل خورده بود، اما اسم پرداخت‌کننده با خودنویس امضا شده بود: «گروه فرهمند انرژی». نه اسم پدرِ داماد، نه اسم نادری. پرویز این را می‌دانست. همه کسانی که در بخش انرژی تهران کار کرده بودند می‌دانستند پولِ خیلی از مهمانی‌های آبرودار را چه کسی بی‌سروصدا می‌دهد و چه کسی فقط جلوی چراغ‌ها می‌ایستد. اما دانستن با گفتن فرق داشت، و امشب پرویز مطمئن بود کسی جلوی بزرگترها این فرق را به زبان نمی‌آورد.

رعنا راهش را کج کرد و دوباره به باجه برگشت. محمود نگهبان داشت کارت یک خودروی شاسی‌بلند را از دستگاه رد می‌کرد. رعنا از کنار او نگذشت؛ مستقیم رفت پشت شیشه، پاکت کرم‌رنگ باریکی را از کیفش بیرون آورد و از شکاف پایین باجه داخل داد. «این حواله اصلیه. امضای اسپانسر و مُهر حسابداری. خط تحویل رزرو شماره سه و چهار از این لحظه برای گروه فرهمند آزاد می‌شه.» محمود پاکت را با تردید گرفت. پرویز نیم‌قدم جلو آمد. «محمود، لازم نیست هر برگه‌ای رو—» رعنا برگه دوم را هم گذاشت روی پیشخوان؛ نه بالا گرفت، نه نمایش داد. فقط گذاشت. یک کارت عبور سفید با نوار نقره‌ای، همان مدلی که تا آن لحظه فقط دست پرویز بود، رویش اسم رعنا چاپ شده بود و زیرش مجوز تحویل مهمانان ویژه.

محمود اول به پرویز نگاه کرد، بعد به مُهر خشک و امضای زنده پایین برگه. تردیدش طول کشید، اما طولانی نشد. کارت نقره‌ای پرویز را خواست. پرویز نخندید؛ این‌بار واقعا جا خورد. «یعنی چی؟» محمود با صدایی که از ادب می‌آمد نه از جرأت، گفت: «آقا، مسیر سه و چهار تغییر مسئول داده. برای خروج از این دو خط باید از خانم فرهمند تأیید بگیرم.» بعد کارت را از پرویز نگرفت، منتظر ماند تا خودش تحویل بدهد. دو زن کنار ستون حرفشان را بریدند. سامان، که یک دقیقه پیش جرأت نزدیک شدن نداشت، حالا بی‌صدا چشم از دست پرویز برنمی‌داشت.

پرویز کارت را دیرتر از حد لازم روی پیشخوان گذاشت؛ انگار با همین تأخیر می‌تواند اتفاق را برگرداند. رعنا کارت خودش را گرفت و همان‌جا، جلوی چشم او، به محمود گفت: «ماشین مشکی برای مهمانان کابل، الان. جعبه‌های روبان سبز هم با همان خط، تحویل به خاله مریم.» محمود فوراً گوشی داخلی را برداشت. صدای موتور از عمق پارکینگ بلند شد و چراغ‌های ماشین اول روشن شد. اولین شکاف روی صورت جمع همان‌جا افتاد؛ نه کسی چیزی گفت، نه کسی لازم داشت. فقط زن‌عمو نسرین از روی همان صندلی بلند شد و شالش را کشید پایین، چون خاله مریم بی‌هیچ تعارف اضافه‌ای نشست.

پرویز عقب نکشید. آدم‌هایی مثل او وقتی ضربه می‌خورند، بیشتر از جا نمی‌روند؛ سعی می‌کنند همان‌جا دیوار بسازند. لبخندش را برگرداند و رو به دو پیرمرد گفت: «اشتباه اداریه. الان درست می‌شه.» بعد با صدای محکم‌تر خطاب به محمود دستور داد: «هیچ خودروی دیگه‌ای آزاد نشه تا من بگم. مخصوصاً ون آقای دکتر رستگار. مهمان‌های اصلی هنوز بالا هستن.» این آخرین جایی بود که هنوز فکر می‌کرد دستش می‌رسد: قطع کردن خروج، نگه داشتن خط، نشان دادن اینکه فرمان هنوز از گلوی او بیرون می‌آید.

محمود گوشی را پایین گذاشت، اما این‌بار جوابش را به پرویز نداد. سرش را به سمت رعنا برگرداند. «خانم فرهمند، ون سفیدِ رستگار رو نگه دارم یا طبق لیست جدید بفرستم برای خانواده انصاری؟» سؤال در هوا مثل سیلی خشک نشست. پرویز لحظه‌ای چیزی نگفت. مجبور شد برای اولین‌بار از زاویه‌ای بایستد که در آن، درخواست از دهان او بیرون نمی‌آمد؛ باید از خط رعنا رد می‌شد. رعنا نگاهش به او نرفت. رسید نیمه‌تا را صاف کرد، گذاشت کنار مهر آبی، و گفت: «طبق لیست جدید. اول خانواده انصاری. بعد مهمانان کابل. ون دکتر رستگار می‌ماند تا نوبتش برسد.»

ماشین مشکی جلو آمد، دقیق و آرام، تا لبه نوار زردِ خط سوم. راننده پیاده شد و در عقب را باز کرد. خاله مریم جعبه‌های روبان سبز را با دو دست گرفت و بدون اینکه اجازه بگیرد، به سامان اشاره کرد یکی دیگر را بردارد. مادر رعنا، که تا آن لحظه ایستاده مانده بود، از کنار ستون راه افتاد و نشست. این همان دسترسی‌ای بود که چند دقیقه پیش از او دریغ شده بود؛ حالا با یک حرکت ساده آزاد شد، آن هم نه از روی لطف، از روی اختیار. پشت سرشان، ون سفیدِ دکتر رستگار روشن شد اما محمود دستش را بالا آورد. «فعلاً نگه دارید.» راننده پا از پدال برداشت. دکتر رستگار که با پالتوی گران‌قیمتش از آسانسور بیرون آمده بود، ابرو بالا انداخت. پرویز چرخید تا شخصاً راه را باز کند، اما محمود گفت: «برای این خط باید از خانم فرهمند بپرسم.»

اسم رعنا در آن پارکینگ از دهان نگهبان درآمد و کار خودش را کرد. نه چون بلند بود؛ چون از جایی گفته شد که تا ده دقیقه پیش فقط صدای پرویز از آن معتبر به نظر می‌رسید. دکتر رستگار نگاه کوتاهی از پرویز به رعنا انداخت و همان‌جا ایستاد. زن‌عمو نسرین به بهانه مرتب کردن کیفش دو قدم عقب رفت. پیرمردی که تا آن وقت با پرویز گرم گرفته بود، عصایش را جابه‌جا کرد و رو به خاله مریم گفت: «اگر جا هست، ما هم با خط بعدی می‌ریم.» جمله‌اش مودبانه بود، اما انتخابش نه. صفِ امن داشت جابه‌جا می‌شد.

پرویز جلو آمد، این‌بار بی‌پرده‌تر. «رعنا، امشب بازی درنیار. اینا مهمان‌های منن.» رعنا کارت سفید را میان دو انگشتش چرخاند، نه برای نمایش، برای کار. «مهمان‌هایی که هزینه رفت‌وآمدشون از حساب ما رفته، از این خط با نظم ما خارج می‌شن.» پرویز صدایش را پایین آورد، از آن پایین‌آوردن‌هایی که خطرناک‌تر از داد است. «تو نمی‌فهمی الان جلوی کیا ایستادی.» رعنا گفت: «می‌فهمم. برای همین از اول رزرو رو به اسم خودمون بستم.» و رو به محمود: «درِ خط چهار رو هم باز کن. خودروی خانواده انصاری بعد از این یکی خارج بشه. ون سفید می‌مونه.»

محمود کلید فلزی را چرخاند. کرکره نیمه‌پایین خط چهار با صدای ساییده‌شدن فلز بالا رفت و نور زرد روی کاپوت خودروی بعدی افتاد. سامان دوید سمت راننده دوم. خاله مریم جعبه آخر را تحویل داد و بدون هیچ توضیحی داخل ماشین اول نشست. پرویز دستش را روی شیشه باجه کوبید. «گفتم ون سفید نگه داشته نشه؟» این‌بار حتی خودش هم جمله را درست نساخت؛ چون فرمانش به جایی نمی‌رسید. محمود خشک ایستاد. «آقا، نگه داشته شده. تا تأیید خانم فرهمند.»

این همان لحظه‌ای بود که پرویز بیش از حد جلو رفت. نه فقط اعتراض کرد؛ خواست چیزی را متوقف کند که دیگر مال او نبود. رو به راننده ون سفید فریاد زد: «حرکت کن. الان.» راننده نیم‌نگاهی به باجه کرد. رعنا یک قدم جلو آمد، نه به سمت پرویز، به سمت خط خروج. کارت سفید را بالا نیاورد؛ به دستگاه کنار نوار زرد زد. چراغ سبز روشن شد. بعد با همان صدای معمولی‌ای که اگر آدم صحنه را نمی‌دید فکر می‌کرد درباره تحویل یک بسته حرف می‌زند، گفت: «خودروی خانواده انصاری خارج بشه. بعد مسیر برای مهمانان کابل باز بمونه. ون سفید آزاد نمی‌شه.»

خودروی دوم نرم از زیر کرکره بالا‌رفته رد شد و در خط بازِ رعنا پیچید. پشت آن، مادر داماد افغان با وقاری که از معطلی بیشتر می‌سوزاند، وارد ماشین مشکی شد و در عقب بسته شد. ون سفید همان‌جا ماند، روشن و بی‌حرکت، با دکتر رستگار کنار در بازمانده‌اش. پرویز یک لحظه بین راننده، دکتر، محمود و رعنا گیر کرد؛ هیچ‌کدام از زاویه‌ای که او می‌خواست جوابش را ندادند. صورتش سرخ نشد؛ بدتر از آن، رنگش پرید. برای مردی مثل او، بی‌اثر شدن صدا جلوی شاهدها از توهین مستقیم دردناک‌تر بود.

رعنا نه به او نگاه کرد، نه به جمع. فقط جعبه رسیدها را از لبه پیشخوان کنار زد تا جا باز شود، کارت را دوباره روی دستگاه گذاشت و گفت: «هر درخواستی برای خط سه و چهار از اینجا رد می‌شه.» بعد به محمود اشاره کرد کرکره را تا نیمه پایین بکشد؛ نه بسته، نه باز برای همه. فلز با صدای کوتاهی پایین آمد و روی مرز خط ایستاد. سمت رعنا هنوز راه داشت، سمت دیگر نه. او کنار لبه کرکره نیمه‌باز ایستاد، کارت سفید در دست، و گفت: «این مسیر باز می‌مونه. فقط برای کسانی که من می‌فرستم.»