یک تست همهچیز را لو داد #3
«رها جان، شما فعلاً روی نیمکت بمانید.»
مجری مسابقه این را جلوی همه گفت و دستش را نه به سمت میز کار رها، که به طرف نوشین باز کرد؛ همان میز وسط سالن، زیر چراغهای سفید، کنار سماور برقی و استکانهای کمرباریک روی میز چای راهرو. سه داور پشت میز بلند نشسته بودند، برگههای امتیاز جلویشان باز، و خانوادهها در ردیف کناری مثل مهمانهای یک خواستگاری پرزرقوبرق نگاه میکردند. خاله مهری روسریاش را جمع کرد و زیر لب به زن بغلدستی گفت: «آخرش هم معلوم بود. نوشین از قبل برای کلاسهای آموزشگاه در نظر گرفته شده.» رها روی نیمکت پلاستیکی کنار دیوار نشست؛ آرنجش از خستگی شیفت صبح در قنادی محله سفت بود، کلید آموزشگاه را که دیشب دیرتر از وقت به نگهبان پس داده بود هنوز در جیب مانتویش حس میکرد، و همان درد ریز، تحقیر را تیزتر میکرد.
نوشین با لبخند آرامی که بیشتر برای داورها تمرین شده بود تا برای کیک، جلو رفت. شال روشنش، ساعت طلاییاش، و آن کیف ابزار نو که هنوز بوی فروشگاه میداد، همه طوری دیده میشد که انگار انتخاب از قبل انجام شده و این اجرا فقط تشریفات است. مادرش از ردیف خانوادهها بلند شد، برای داور سالخورده چای ریخت و گفت: «دخترم از بچگی دستش سبک بوده، تازه پسرخالهاش هم در بخش انرژی پروژههای بزرگ دارد، خدا را شکر پشتکار خانوادگی داریم.» داور میانسال، بدون اینکه نگاهش را از نوشین بردارد، پرسید: «رزومهات را گذاشتی؟» و بعد رو به رها حتی زحمت نداد اسمش را بگوید. «شما بعداً.»
رها چیزی نگفت. فقط از جای نیمکت، میز نمایشی را نگاه کرد: خامه فرمگرفته کمی شل بود؛ قیفهای یکبارمصرف را زودتر از وقت بیرون آورده بودند و روی لبه شلوغ پیشخوان، کنار قیچی، کاردک و یک دستمال خیس افتاده بود. سینی فلزی زیر نور کمی عرق کرده بود. نوشین وقتی قیف را برداشت، انگشت شستش را بالاتر از محل درست فشار گذاشت. رها همانجا فهمید که خامه زیر دست او میبُرد، نه مینشیند.
مجری برگهها را بالا گرفت. «طبق برنامه، اول اجرای آزاد خانم نوشین، بعد پرسش داورها، بعد اگر وقت شد نفرات بعدی.» چند نفر روی نیمکت انتظار جابهجا شدند. رها تنها کسی بود که هنوز حتی پیشبند نبسته بود. پسر جوانی که کنار او نشسته بود خم شد و گفت: «یعنی عملاً نوبت شما را خوردند.» رها فقط بند کیف ابزار کهنهاش را محکمتر گرفت. همان وقت گوشی نوشین در مشت او روشن شد؛ نور صفحه را پایین نگه داشته بود، انگار نمیخواهد کسی ببیند، اما رها نام آموزشگاه رقیب را در پیام کوتاه بالا صفحه شناخت. نوشین گوشی را فوراً برگرداند و با لبخند به میز نزدیک شد.
اولین ترک در نمایش خیلی کوچک بود، آنقدر کوچک که فقط کسی مثل رها آن را میدید. نوشین پایه اسفنجی را روی صفحه گردان گذاشت، خامه را دور کار کشید، بعد برای پیچ آخر خواست لبه گلبرگ بزند. فشار دستش ناهموار شد. یک گلبرگ نشست، دومی لبپَر شد، سومی از وسط خط افتاد. مادرش فوری کف زد، انگار همان نقص هم بخشی از طرح است. داور سالخورده چیزی ننوشت. داور زن اما چشمش باریک شد.
رها از روی نیمکت بلند نشد؛ فقط گفت: «خامهاش دارد میبُرد. اگر پنج دقیقه روی یخ برود، برمیگردد.»
مجری اخم کرد. «لطفاً از جایگاه تماشاگران دخالت نکنید.»
رها نشست، اما حالا داور زن سرش را بلند کرده بود. «کدام خامه؟»
«همین خامه نمایشی.» رها دستش را دراز نکرد، تنها از فاصله گفت. «دمای سالن بالاست. قیف هم زود بیرون آمده. اگر با همین فشار ادامه بدهند، گوشهها میخوابد.»
نوشین خندید؛ آن خندهای که برای کوچک کردن طرف مقابل کافی است و لازم نیست بلند باشد. «خانم رها از قنادی محلی میآیند. سبک کار ما متفاوت است.»
همین جمله، وسط آن سکوت خشک، اولین پاداش رها شد؛ چون داور زن از مجری خواست: «قیف دوم را بدهید.» مجری مکث کرد. این مکث جلوی همه دیده شد. برنامهای که صاف و بیدردسر برای نوشین میرفت، برای اولین بار از خط خودش بیرون زد. رها هنوز روی نیمکت بود، اما حالا دو جفت چشم داور روی میز نبود؛ روی او بود.
مجری با اکراه قیف دوم را از جعبه برداشت. نوشین آن را گرفت، فشار داد، خامه از پهلو ترکید و یک خط سفید کج روی لبه کیک کشیده شد. مادرش نیمخیز شد. خاله مهری «یا ابوالفضل» را بلعید و ننشسته ماند. داور زن گفت: «توقف. پایه را برگردانید.» نوشین پایه را چرخاند؛ خط کج کامل دیده شد، مثل خراش روی شیشه تمیز.
داور سالخورده برای اولین بار مستقیم به رها نگاه کرد. «شما. از روی نیمکت، ایراد را گفتید. بیایید جلو. فقط اصلاح همین بخش. نه بیشتر.»
مجری خواست چیزی بگوید، اما داور زن با نوک خودکار به میز کوبید. «دعوت شد.» این یک جابهجایی ساده نبود؛ جلوی خانوادهها، ترتیب دعوت عوض شد. رها از نیمکت جدا شد و وقتی از کنار ردیف تماشاگران رد شد، صدای آرام خاله مهری را شنید که اینبار به جای تحقیر، با احتیاط میگفت: «این همان دختره است که شبها خودِ کارگاه را جمع میکند؟»
رها پیشبند سادهاش را بست. قیف پاره را برنداشت. اول خامه را با کاردک جمع کرد، بخش خراب را کامل تراشید، نوک قیف تازه را دو میلیمتر کوتاهتر برید، بعد صفحه گردان را با انگشت کوچک ثابت کرد. همهچیز جلوی چشم همان آدمهایی بود که پنج دقیقه قبل او را جزو برنامه حساب نمیکردند. رها نفسش را حبس نکرد، تند هم نشد. فشار دستش از پایین شروع شد، مچ نلغزید، و گلبرگ اول تمیز نشست. دومی روی اول قفل شد. سومی نه خوابید، نه ترک خورد. داور سالخورده خودکارش را از روی برگه بلند کرد تا بهتر ببیند.
نوشین گفت: «این فقط ترمیم است، اجرای اصلی من—»
داور زن بیآنکه به او نگاه کند گفت: «ساکت. دستها را ببینیم.»
رها دور آخر را بست و بدون اینکه نمایشی کار کند، کاردک را تمیز کنار دستمال گذاشت. لبه کیک یکدست شد. مجری، که تا چند دقیقه پیش او را از جایگاه تماشاگران میراند، ناچار شد یک قدم عقب برود تا میدان دست رها باز بماند. این عقبرفتن در سالن بیشتر از هر تعریف به چشم آمد.
نوشین جلو آمد تا صفحه را خودش بچرخاند. داور سالخورده گفت: «نه. شما منتظر بمانید.» بعد به رها: «اگر بخواهیم ادامه بدهیم، میتوانید همینجا یک طرح کامل آموزشی را در زمان محدود اجرا کنید؟»
مادر نوشین بلند شد. «ولی قرار بر اجرای آزاد دختر من بود. این بیانصافی است.»
هیچکس جواب او را نداد. تنها چیزی که جابهجا شد، صندلی نبود؛ حق دستور دادن بود. داور زن برگه دیگری کشید، جلوی خودش صاف کرد و گفت: «آزمون مشترک. هر دو نفر. یک طرح واحد. پایه، حاشیه، گل مرکزی، نوشتار نهایی. زمان، دوازده دقیقه.»
حالا نوشین دیگر وسط صحنه نبود؛ کنار میز ایستاده بود و منتظر دستور. رها نه. مجری، با صدایی پایینتر از قبل، پرسید: «خانم رها، ابزار خودتان؟» رها کیف کهنهاش را باز کرد. سرِ قیفهای فلزی پیچیده در پارچه تمیز، قیچی کوچک، و کاردکی که دستهاش ساییده شده بود، روی میز نشستند؛ ابزار کار، نه ابزار نمایش.
شروع که شد، سالن شکل دیگری گرفت. دیگر کسی حرف نمیزد تا تعریف کند چه کسی «ستاره» است. هر چشم دنبال دستها بود. نوشین با عجله خامه را روی کیک نشاند و از همان اول سرعت را جای کنترل گرفت. رها پایه را کوتاهتر پوشاند، اضافه را برداشت، و از لبههای تمیز شروع کرد. نوشین برای جبران، گل مرکزی را زودتر آغاز کرد؛ خامه زیر دستش ورم کرد و مرکز گل دهان باز کرد. او سریع خواست با برگ پوشاندش. رها هنوز به مرکز نرسیده بود؛ حاشیه را بست، صفحه را یک دور کامل گرداند، بعد گل را با سه فشار کوتاه و یک رهاکردن نرم بالا آورد. داور سالخورده زیر لب، بیاختیار، گفت: «درست همین.»
عرق بالای لب نوشین برق زد. او سراغ نوشتار رفت تا شاید با فاصله از مرکز خرابشده نجات پیدا کند. «مبارک» را که نوشت، «ر» آخر در خامه لرزید و دمش شکست. مادرش دست به سینه شد. یکی از شاگردهای عقب سالن، همان که اول برای نوشین فیلم میگرفت، گوشی را پایین آورد.
رها نوشتار را آخر گذاشت. نه برای نمایش، برای اینکه خامه جا بیفتد. تا رسید به آن مرحله، نفس سالن کوتاه شده بود؛ حتی صدای قلقل سماور راهرو از پشت پرده هم واضحتر میآمد. داور زن گفت: «دور آخر تعیینکننده است. هر کس نوشتار نهایی را کامل و تمیز ببندد، امتیاز قفل میشود.» این همان حرکت محافظهکارانه نظم قدیم بود؛ یک فرصت آخر برای اینکه نوشین شاید با ظاهر قضیه برگردد.
نوشین این فرصت را گرفت و خرابترش کرد. دستش لرزید، نه خیلی، اما کافی. «ت» آخر را کشید و سرِ خط روی خامه نشست و پهن شد. خواست با نوک قیف جمعش کند، بدتر شد؛ سطح صاف نوشتار خراش برداشت. داور سالخورده خودکار را زمین گذاشت. مجری یک قدم پیش آمد، انگار میخواهد چیزی را نجات بدهد، اما داور زن دست بلند کرد: «نه. بگذارید تمام شود.» نوشین تمام نشده بود؛ فرو ریخته بود. دیگر به کیک نگاه نمیکرد، به داورها نگاه میکرد.
نوبت رها که رسید، او صفحه را به سمت خودش نچرخاند؛ کمی کج کرد تا داورها و ردیف نیمکت هم خط را ببینند. قیف را نه بالا، نه خوابانده، در زاویه درست گرفت. «م» اول را با فشار پیوسته نشاند، مکث کوتاه، بعد «ب» را چسبیده و تمیز آورد، «ا» را جمع کرد، و وقتی به «ر» رسید، همان جایی که نوشین شکسته بود، مچش را نیمدایرهای رها کرد؛ خط نه نازک شد، نه پخش. «ک» آخر را بست، سرِ قیف را بالا نکشید که دم اضافه بدهد، با یک چرخ ریز مچ آن را خواباند و نوشتار را تمیز قفل کرد. بعد بیدرنگ گل مرکزی را با یک برگ کوچک متعادل کرد؛ همان حرکت آخر، کوچک و دقیق، کار را مال خودش کرد.
مجری هنوز به کیک رها خیره بود که داور زن برگه امتیاز را از وسط میز جلو کشید. داور سالخورده بلند شد؛ نه برای تشویق، برای اینکه برگه را نزدیکتر ببیند. مادر نوشین گفت: «اما—» و کلمهاش ناتمام ماند، چون هیچکس دیگر جای ایستادن او را به رسمیت نمیشناخت. نوشین کنار میز خشک مانده بود، دستش هنوز قیف را گرفته، اما دیگر اجازه نداشت حتی به سطح کیک دست بزند. این بدترین نوع شکست بود؛ نه با حرف، با بیاختیار شدن دست.
رها قیف را روی پارچه خودش گذاشت، پیشبند را باز نکرد، و رو به مجری گفت: «کلید کارگاه را امشب سر وقت تحویل میدهم. ولی برای کلاسهای هفته بعد، برنامه را با من هماهنگ کنید.» بعد برگه امتیاز را از لبه میز گرفت، صاف روی میز داوران گذاشت و دستش را از روی کاغذ برداشت.
روی میز داوران، برگه امتیاز زیر نگاه ثابت اتاق مانده بود و نیمکت انتظاری که رها روی آن نگه داشته شده بود، خالی بود.