تنها کسی شدم که حق رد شدن داشت
طناب مخملی را جلو کشیدند و رها را همان وسط پاگرد نگه داشتند؛ کارت دعوتش بین دو انگشت مهتاب خانم ماند، آنطور که انگار چیزی آلوده را از لبه گرفته باشد. بالا، زیر قوس ورودیِ روشنِ طبقهٔ اصلی، صدای دف و همهمهٔ عروسی میآمد و بوی برنج زعفرانی با عطر تند ادکلن مهمانها در راهپله گیر کرده بود. چند نفر از فامیلِ داماد که برای بالا رفتن مکث کرده بودند، بیهیچ زحمتی صحنه را تماشا میکردند. رها یک دستش را به بند کیفش زده بود، دست دیگرش روی لبهٔ کارت مترویش که از جیب مانتو بیرون مانده بود، سفت شده بود. از صبح بین شرکت و آرایشگاه و خانه دویده بود؛ چینِ سفت آستینش و سنگینی شانههایش آن را لو میداد. مهتاب خانم گفت: «اسم شما توی فهرست اصلی نیست. فعلاً همینجا بایستید تا تکلیف روشن بشه.»
رها نگفت چرا این کارت را خودِ سامان ظهر برایش فرستاده بود، چرا خانواده و فامیل باخبرند، چرا سه ماه است همه او را با اسم کوچک در جمعهای نیمهرسمی صدا میزنند وقتی لازم است کارها پیش برود، اما همینجا که نوبت جایگاه میرسد، ناگهان «شما» میشود و «فعلاً». فقط کارت را از بین انگشتهای زن نکشید. همین کار نکردن، اولین ترک را روی اطمینان پاگرد انداخت. دخترخالهٔ سامان که از پایین بالا میآمد، قدمش را کند کرد. پسرعموی بزرگتر که داشت با گوشی حرف میزد، جملهاش را نیمهکاره بلعید. کسی هنوز طرف رها نایستاده بود، اما نگاهها از روی او رد نمیشد.
مهتاب خانم انگار از همین مکث دلگرمتر شد. لبخند نازکی زد و رو به زنعموی کنار دستش گفت: «بعضی چیزها توی مجلس باید با ترتیب خودش انجام بشه. هر آشنایی که نمیتونه مستقیم بره طبقهٔ خانواده.» بعد سرش را کمی خم کرد، نه در حد سلام، فقط به اندازهای که ادب را خرج تحقیر کند. «شما میفهمید. بالا بزرگترها نشستن.»
همین «شما» مثل هل آرامی رها را یک پله پایینتر برد؛ نه با دست، با زبان. طناب فقط راه را نبسته بود. پشت آن ایستادن یعنی هنوز به تو سلامِ خانواده تعلق نگرفته، یعنی اگر بالا بروی، از مسیر مهمانهای اصلی نرفتهای، یعنی همه میفهمند میشود تو را نگه داشت و کسی هم خودش را بدهکار توضیح نمیداند. خاله فرزانه از بالای پلهها پیدا شد، چادرش را جمع کرد که پایین بیاید، اما همانجا ماند؛ نگاهش اول به مهتاب خانم رفت، بعد به رها، بعد به مردهای کنار نرده. منتظر ماند ببیند باد از کدام طرف میوزد.
یک زوج جوان از پایین رسیدند. پسر، سامان را از بخش انرژی میشناخت؛ رها او را از همان شبِ نامزدیِ نیمهرسمی به جا آورد. پسر با دیدن رها لب باز کرد که سلام بدهد، اما مهتاب خانم زودتر فهرست را بالا آورد و گفت: «لطفاً شما بفرمایید. راه بند نیاد.» زوج از کنار طناب رد شدند. زن جوان در لحظهٔ عبور، فقط چشمش را از رها دزدید. سلامِ نگفته از هر بیاحترامی بدتر بود. چون ثابت میکرد مهتاب خانم فقط راه را نمیبندد؛ برای چند ثانیه، حقِ دیدهشدن را هم از او میگیرد.
رها کارت دعوت را از دست زن گرفت، آرام، بدون کشمکش. لبهٔ کارت زیر نور لوستر برق زد. گفت: «با چه سمتی من را نگه میدارید؟» فقط همین. نه بلند، نه لرزان. جمله آنقدر تمیز از دهانش درآمد که صدای کفشها روی پله یکلحظه نامرتب شد.
مهتاب خانم اخم نکرد؛ بدتر از آن، سعی کرد نخندیده رد کند. «سمت؟ عزیزم، بحث سمت نیست. بحث رعایت شأن مجلسه.» اما کلمهٔ آخر را کامل نبست. چون سؤال رها جایی را زده بود که جوابش اگر صریح میشد، زشت درمیآمد. اگر میگفت منِ چهکارهام که کارت دعوت را بیاعتبار میکنم، از خودش حکم صادر کرده بود. اگر میگفت خانواده خواستهاند، باید اسم میآورد؛ و هیچکس هنوز اسم نیاورده بود.
رها همانجا، پشت طناب، یک پله بالاتر آمد تا همسطح چشم او شود. «خانواده من را دعوت کردهاند. کارت دست من است. اگر شما میگویید حق عبور ندارم، بفرمایید از طرف کدام بزرگتر؟ اسمش را همینجا بگویید.» صدایش تیز نشد؛ همین بینیازی صدایش را بدتر کرد. پسرعموی بزرگتر دیگر وانمود نکرد پشت تماسش پنهان است. گوشی را از گوشش پایین آورد. خاله فرزانه یک پله پایین آمد. آرمان، دوست قدیمی سامان، از بالا سر خم کرد تا بهتر ببیند.
مهتاب خانم برای اولین بار چشم از رها برداشت و به اطراف نگاه کرد؛ همان لحظهای که آدم میفهمد تکیهگاهی که فکر میکرد پشتش هست، شاید فقط دیوار رنگشده بوده. گفت: «لازم نیست اسم کسی آورده بشه. من دارم نظم مجلس را نگه میدارم.»
رها جواب دیگری نداد. کافی بود. چون حالا هر کس روی پاگرد بود، معنی جمله را فهمیده بود: نه اسم خانواده وسط است، نه دستور رسمی. فقط «من دارم» باقی مانده بود؛ یک اقتدار قرضی، عریان و تنها.
راهپله تنگ بود و جمعیت کمکم این را به مهتاب خانم تحمیل کرد. دو زن مسن از بالا میخواستند پایین بروند سراغ مهمانهای تازهرسیده. یک پسر نوجوان با جعبهٔ شیرینی در دست از پایین میدوید بالا. مهتاب خانم کنار پایهٔ طناب ایستاده بود و تا وقتی رها عقب میرفت، صحنه را کنترل میکرد. اما رها عقب نرفت. همانجا ماند، نزدیک پایهٔ استیل، طوری که هر کس میخواست رد شود، باید نسبتش را با او تعیین میکرد: از کنارش رد شود، برایش جا باز کند، یا از مهتاب خانم بخواهد طناب را کنار بزند.
زنهای مسن اول مکث کردند. یکیشان زیر لب گفت: «راه رو باز کنین، آدم رد شه.» خطابش روشن نبود، اما تیزیاش طرفِ کسی را میگرفت که راه را بسته بود، نه کسی را که پشت مانع نگه داشته شده بود. پسر نوجوان به نرده چسبید و از لای فاصلهٔ تنگ گذشت، جعبهاش به آرنج مهتاب خانم خورد و چند شیرینی کج شد. زن، هولزده دست برد که جعبه نیفتد، فهرست از زیر بغلش سر خورد و روی پلهٔ سنگی افتاد. برگهها پخش نشدند، اما همان ضربه کافی بود تا آن هیبتِ «مسئول نظم» ترک بردارد.
از بالا صدای مردانهای آمد: «چرا معطل کردین؟» سامان نبود؛ عمویش بود، همان که وقتی رها را دیده بود همیشه با احتیاطِ محترمانه حرف میزد، بیآنکه چیزی را رسمی کند. او تا پاگرد رسید، صحنه را یکجا دید: طناب، برگهٔ افتاده، مهتاب خانم خمشده، رها ایستاده و نگاههای دوخته. بدترین چیز برای مهتاب خانم همین بود که کسی توضیح نخواست؛ چون توضیح خواستن یعنی هنوز اختیار روایت دست توست. اینجا همه خودشان دیده بودند.
مهتاب خانم برگه را برداشت و تند گفت: «من فقط میخواستم ترتیب حفظ بشه. بعضیها باید صبر کنن تا—»
«بعضیها؟» رها اینبار نگذاشت جمله بسته شود. صدای دف از بالا ناگهان نزدیکتر آمد، انگار خودِ مراسم هم روی این پاگرد خم شده باشد. «من از کسی که اسم ندارد اجازهٔ معطل شدن نمیگیرم.» بعد مستقیم، بیآنکه به سامان یا عمویش یا هیچ مردی تکیه کند، رو به مهتاب خانم گفت: «من شریک اعلامشدهٔ این خانهام. راه من از مهمانهای فرعی جدا نیست. کنار بروید.»
همزمان دستش را روی طناب گذاشت؛ نه با عصبانیت، با مالکیت. پایهٔ استیل زیر فشار مختصر او صدا داد. مهتاب خانم دیر فهمید که دیگر بحث سر یک جمله نیست. اگر جلو میآمد، باید دست روی دستِ رها میگذاشت؛ جلوی چشم خاله، عمو، دوستهای سامان، زنعمویها و بچهای که هنوز جعبهٔ شیرینی را کج نگه داشته بود. اگر عقب میرفت، همه میدیدند عقب رفته. او انتخاب سومی را امتحان کرد: گفت «صبر کن—» و دستش را به سمت طناب برد.
رها منتظر تمام شدن آن «کن» نماند. طناب را از قلاب بیرون آورد و یک قدم جلو گذاشت؛ درست همان قدمی که باید اول از همه خودش برمیداشت تا معنی جملهاش در هوا نماند. کف کفشش روی سنگِ روشنِ پاگرد صدای کوتاه و محکمی داد. دو زن مسن فوراً مسیرشان را به سمت دیوار جمع کردند. پسر نوجوان عقب کشید. عموی سامان برای عبور جا باز کرد، نه برای مهمان معمولی، برای کسی که حق مسیر را علنی گفته و برداشته بود. مهتاب خانم ناچار شد نیمقدم کنار برود و همان نیمقدم، از هر بحثی رسواتر بود.
رها از برابر او رد شد، نه تند، نه شتابزده. بوی تند عطر مهتاب خانم با بوی برنج و گلهای سفید مخلوط شده بود و حالا از کنار شانهٔ رها میلغزید، بیآنکه او را نگه دارد. نزدیک قوس ورودی، آینهٔ باریک دیواری لکههای پاکشدهٔ قدیمی را نشان میداد؛ تصویر رها از کنارش گذشت، صاف و بیمکث. صدای کسی از بالا گفت: «عروسخانمها رسیدن؟» و بلافاصله خودِ سؤال در شلوغی گم شد، چون مسیر عوض شده بود. دیگر کسی نمیتوانست او را به پایین برگرداند بیآنکه دست به همان ادعای علنی بزند و خرد شود.
مهتاب خانم آخرین تلاشش را با لحن کرد، نه با دست. پشت سر رها گفت: «این شیوه درست نبود.» صدایش دیگر آن نازکیِ مطمئن اول را نداشت؛ تهش خش افتاده بود، مثل پارچهای که کشیده باشند.
رها بیآنکه برگردد گفت: «درستش این بود که من را پشت طناب نگذارید.» و همانطور که پیش میرفت، کارت دعوت را در کیفش گذاشت؛ کنار کلیدی که دو شب دیرتر از موعد به او برگردانده بودند، همان وقتی که گفته بودند «فعلاً همینقدر کافی است». حالا دیگر کافی نبود. حالا باید جا باز میشد.
قوس ورودی کنار پاگرد پیش رویش روشن بود. طنابِ مخملی از قلاب آزاد مانده و به سمت او چرخیده بود؛ خطِ قدیمیِ راه حالا از سمت خودش کنار میرفت و با تاب کوتاهی به پهلو میخورد، وقتی رها از زیر قوس گذشت.