fa-IR shelf

Romance

19 stories

Stories

19 stories
01آخرش همان بار را با هم بردیمرها سینی استکان‌ها را از دست دخترخاله‌ی حواس‌پرت گرفت و قبل از این‌که لبه‌ی نازک شیشه به هم بخورد، آن را روی میز چای نشاند. هنوز نفسش از دو بار عوض کردن تاکسی و بالا آمدن از رمپ پا...Romance02اسم من هنوز آنجا بودکارتِ اسم را از روی صندلی برداشتند، همان وقتی که رعنا سینی استکان‌های چای را با دو دست گرفته بود و بخار هل به صورتش می‌خورد. پسرخاله‌ی داماد، سیاوش، بدون اینکه حتی به او نگاه کند گ...Romance03این ویرانی ما را جدا نکردترانه قبل از آن‌که برانکارد به چارچوب درِ اورژانس گیر کند، دستش را برد زیر چرخ لق و با یک فشار کجش کرد تا رد شود. پسرخاله‌ی سامان، حامد، همان‌وقت رو به مأمور پذیرش گفت: «همراه اصلی...Romance04بارش را با هم کشیدیمنیلوفر سینی چای را از لبه شلوغ کانتر برداشت که خاله مهری بی‌آن‌که نگاهش کند گفت: «نه عزیزم، اینو بده به نسرین. تو برو اون پشت ظرفای خالی رو جمع کن.» نعلبکیِ آخر در دست نیلوفر لرزید...Romance05باری که دوباره دست من ماندفرزانه‌خانم پوشه را از زیر آرنج رها کشید و همان‌طور که رها خم شده بود لکه‌ی چای ریخته روی رومیزی کرم را با دستمال می‌گرفت، گفت: «دیگه لازم نیست تو جلوی چشم باشی. مژگان جان پیگیری م...Romance06بستندش، ولی من وارد شدمنسترن سینی چای را با یک دست گرفت و با دست دیگر، قبل از آن‌که استکان از لبه سر بخورد، آرنج عروسک‌گونه‌ی دخترخاله را کنار زد. مهری‌خاله از ته هال گفت: «مواظب باش، فرش نوئه. نسترن، بع...Romance07پس‌لرزه ما دو نفر را نگه داشتنورا دست سامان را از روی سه‌پایه چراغ کشید و پیچ داغ را با گوشه روسری گرفت که نیفتد؛ همان لحظه مهندس رستگار از آن سر سالن گفت: «کی به شما گفته به تجهیز اصلی دست بزنید؟» صدای او از...Romance08راه امنم دوباره برگشتلیوان چای از دست زن‌عمو لیز خورد و پیش از آن‌که روی قالی روشن هال بریزد، یونس خودش را بین سینی و لکه انداخت؛ استکان داغ به مچش خورد، شکرپاش واژگون شد و صدای خشک کاغذ شیرینی‌پیچ زیر...Romance09راه امنم دوباره برگشت #2رها سینی چای را از دست دخترخاله‌ی پروانه گرفت تا استکانِ در حال لغزیدن روی نعلبکی را نگه دارد، اما پروانه همان‌جا وسط پذیرایی گفت: «لطفاً شما زحمت نکشید. مهمون باید جای خودش بشینه،...Romance10ردیف من هرگز بسته نشدسینی از لبه‌ی دست رها سر می‌خورد که مهتاب بدون نگاه کردن گفت: «اون ردیف استکان‌ها رو ببر اتاق پذیرایی، بعدش هم لطفاً برو از آشپزخونه قندان بیار. این‌جا جا کمه.» رها سینی را محکم‌تر...Romance11ردیف من هیچ‌وقت بسته نشدسینی را از دست رها کشیدند و مهتاب‌خانم بی‌آن‌که حتی نگاهش کند گفت: «این یکی را بده به مهسا جان، ایشان مهمان‌اند.» بعد سینی دوم را هم گذاشت جلوی دخترخاله‌ای که تازه از الهیه رسیده ب...Romance12ردیف من هیچ‌وقت بسته نشد #2استکان از دست ثریا سُرید و به سینی برنجی خورد، اما قبل از آن‌که صدایش بالا برود، خاله ناهید از ته هال گفت: «عزیزم اون سینی رو ببر توی آشپزخونه، دم در هم نایست، راه مهمونا بسته می‌ش...Romance13صاحبِ واقعیِ شیفت برگشتسینی چای از لبه‌ی دست رعنا سُر خورد، استکان آخر را قبل از افتادن با دو انگشت گرفت و همان لحظه مهرداد از پشت شانه‌اش گفت: «دیگه بسه. از این به بعد دمِ در با من.» بعد گیره‌ی فلزیِ بر...Romance14صندوق دوباره دست مرا شناختلیلا رسید تاخورده را از زیر سینی استکان‌ها بیرون کشید و به مردی که کت سرمه‌ای پوشیده بود گفت: «شما پنج نفر ثبت شدین، نه شش نفر. پول میز اضافه جداست.» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که...Romance15فقط کلید من جا ماندرها جعبه غذای سردشده را از روی میز چای برداشت و سمت آشپزخانه برد که خاله پری با صدای بلند گفت: «نه عزیزم، لازم نیست دست به چیزی بزنی.» بعد رو به دو زن فامیل که کنار پرده ایستاده بو...Romance16فقط کلیدِ من هنوز کار می‌کردرعنا سینی چای را از دست دخترخاله‌ی هراسان گرفت، استکانِ لب‌پریده را عوض کرد و قبل از آن‌که چای روی شلوار دامادِ مهمان برگردد، دستمال را زیر نعلبکی لغزاند. همان لحظه مهرداد از سرِ م...Romance17کار را انداختند گردنم، آخرش من را خواستندپروین‌خانم برگه‌ی نوبتِ پذیرایی را از دست رعنا کشید و همان‌طور که نوک خودکارش را روی اسم‌ها می‌زد گفت: «تو فقط از آشپزخونه حواست به چای و شیرینی باشه. دمِ سالن لازم نیست بیای.» برگ...Romance18میان‌برشان بی من مُردرعنا پوشه آبی را از زیر دست مرد میانسال کشید، کارت مهمان را با ناخن جدا کرد و گفت: «اسم شما توی فهرست هست، اتاق جلسۀ طبقه سوم. آسانسور سمت راست.» همان لحظه مهتاب، با مانتوی اتوکشید...Romance19یک کار ماند و دو دسترعنا لیوان آب را از دست مرد لرزان قاپید، قرص را از روکش نقره‌ای بیرون زد و قبل از آن‌که سر بیمار روی شانه‌ی همراهش ولو شود، قرص را گذاشت زیر زبانش. بعد با دست دیگر زنگ پرستار را کو...Romance